خواستم بگم....
پنجشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۲، ۰۶:۲۲ ب.ظ
این چند وقت اخیر خیلی دلم گرفته
یه حس عجیبی دارم، نمیدونم ناراحتم یا عصبی. شایدم جفتش
ما آدما واقعا موجودات عجیبی هستیم. واقعا آدم یک رو هم وجود داره؟
چرا بعضی از آدما قدرت تصمیم گیری و درک مسائل رو اندازه سنشون ندارند؟!
بعضی ها انقدر درکشون بالاست که متعجب میشم بعضی هم انگار نه انگار که دور از جون خیلی ها آدمند!!
زندگی یک نعمت و یک امانت از سوی پروردگار نزد ماست، چرا باید با دروغ و کلک اون رو خراب کنیم؟
وقتی از نزدیک ترین کست دروغ بشنوی خیلی حس بدی به آدم دست میده
وقتی همه چیزت رو بریزی پای کسی و اون جای تشکر از پشت سر بهت خنجر بزنه حس بدتری بهت دست میده
از بودن ها لذت ببریم بهتر است تا این که حسرتش رو بخوریم.
.....
این قسمت توسط یک آدم روانی اضافه شده:!
یادش به خیر کلاه قرمزی، عاشق آقای مجری شده بود یه بار تو رستوران پشت میز آقای مجری قایم شده بود، اون ور میز هم فاطمه معتمد آریا و حمیده خیر آبادی نشسته بودن،
یواشکی گفت: گارسون! یه شپسکی کولای زرد بده به آقا به حساب خودت ! تشتکش هم سوراخ کن بده به من !!!
ممنون از این دوستم، وسط نطق ادبی من اومد و ....
از این دوستم ممنونم. تو این چند وقت که حال و روز خوشی نداشتم دوستان و خانواده خیلی به من کمک کردند که از همشون ممنونم.
همیشه قدردان عشق باشیم و سعی کنیم فرمول شادی را کشف کنیم. زندگی که در ذهنمان تصور کرده ایم را طراحی کنیم، زندگی که رووزی آرزویش را داشتیم.
وقتی راهی بن بست است لازم نیست تا انتها بری حتی اگر وسط اون راه باشی باید سریع برگردی و راه درست را انتخاب کنی
خیلی حرفا بود که خواستم بگم ولی ادامه این مطلب برام مشکل شده
تجربیات زیادی دارم بدست میارم که تمامشان را خواهم نوشت
۹۲/۰۹/۱۴